زنبق خاردار: فصل پانزدهم
زنبق خاردار
داستان اصلی: زنبق خاردار
فصل پانزدهم
من به برادر بزرگترش علاقه داشتم؛ سومین برادر بزرگترش که دو سال از ما بزرگتر بود: جونگ ایونهو. از مدتی قبل هم می دانستم از مردها خوشم می آید؛ حتی آن موقع که درست و حسابی مفهومش را درک نمی کردم. ولی اینطور نبود که به دلیل پی بردن به این واقعیت، احساس گم گشتگی و ناراحتی داشته باشم. تنها اجازه دادم زندگی در قلبم مثل جریان آب؛ مثل خط سیر زمان ادامه پیدا کند. اینطور بود که از خواب غفلت بیدار شدم و فهمیدم به هم جنس ام گرایش دارم؛ با این همه... از این شرایط به خصوص ناراحت و ناراضی نبودم. آن روزها، ایونهو داشت برای شرکت در آزمون ورودی دانشگاه آماده می شد. من تازه به آن دبیرستان معتبر و شناخته شده وارد شده بودم... اما همین که برای اولین بار نگاهی به چهره خسته تمام سال سومی ها که با کتاب های تستشان گوشه و کناری نشسته بودند انداختم؛ کافی بود که شک کنم اصلا آدمیزادند یا نه! کاری که داشتند می کردند ورای از خود گذشتگی بود. ظاهرشان به ماشینی می مانست که هیچوقت از حرکت باز نمی ایستاد. بی روح و پژمرده، به این طرف و آن طرف می چرخیدند؛ ناامیدانه به هرچیزی که نمره شان را تضمین کند، چنگ می زدند. فقط دیدن این منظره کافی بود تا منزجر شوم. انگار چیزی که از سر گذرانده بودند از آن قسم موانعی بود که همه در زندگی شان باید حداقل برای مدتی با آن رو به رو شوند. اما ایونهو با دیگران متفاوت بود. حتی آن روزها هم با آن چهره زیبا دور و بر دخترها می پلکید و محبوب بود. علاوه بر این، نقشش در شورای دانش آموزی باعث شده بود دائما در کانون توجه دیگران قرار بگیرد. برای اولین بار در زندگی احساس کردم قلبم به خاطر شخص دیگری می تپید. اما... فکر نکنم مرگش به من ربطی داشته باشد. مرگش از سر تصادف بود... تصادف. درست شبِ همان روزی که توانستم شهامتم را جمع کنم و به عشقم به او اعتراف کنم! هنوز نمی توانم این واقعیت را که مرگ او تنها از سر یک تصادف ساده بود، باور کنم. وقتی جسدش را پیدا کردند، نیمی از تنش زیر آوار لاستیک ها خرد شده بود. صورتش آنقدر به زمین کشیده شده بود که هنگام مراسم تدفین به سختی قابل تشخیص بود. این چهره جونگ ایونهویی نبود که دوستش داشتم و آرزویش را در دل می پروراندم. آنقدر گریه کردم که بیهوش شدم... و وقتی چشم هایم را باز کردم، برادر کوچکترش... جونگ یونهو رو به رویم ایستاده بود. آنها به هیچ وجه شبیه هم نبودند. وقتی فهمیدم که با هم رابطه خونی دارند، می خواستم بگذارمش و بروم. آهان... شما دو تا برادر بودین... الان که دوباره نگاهت کردم به نظرم یه جورایی شبیهشی. آنها همانقدر متفاوت بودند که همه برادرها. از آنجا که خونی مشترک در رگهایشان می جوشید چندان متفاوت به نظر نمی رسیدند؛ اما همانطور که جونگ ایونهو تصویر یک جوانمرد متعالی را از خود به نمایش می گذاشت، چهره جونگ یونهو داد می زد که: من یه بچه مشکل دار و دردسر سازم.
حتی با اینکه اینطور هم نبود که هیچوقت در مدرسه شدیدا تنبیه شده باشد؛ باز هم کسی بود که به خاطر بدنش، حداقل هفته ای یک بار سوژه داغ گفت و گوی دانش آموزها می شد. روزهای اول فقط توجهم به برادر جونگ ایونهو- جونگ یونهوی هفده ساله ای- جلب می شد که روزی که خاکستر ایونهو را در کمد آرامگاه مرده ها قفل می کردیم، متوجه شدم که به هیچ وجه خویشتن دار نبود.
- دانش آموز کدوم کلاسی؟
- کلاس هشت.
- آهان... پس این تویی.. خوشگل کلاس هشتم.
با وجود اینکه در مدرسه ما دخترها و پسرها با هم سر کلاس درس می نشستند، انگار پسرها بیشتر دنبال من می افتادند تا دخترها. آن روزها پدرم نماینده مجلس شده بود. وقتی این موضوع بین دانش آموزها پیچید، بهتر با من برخورد کردند و توانستم دوست های زیادی پیدا کنم. خیلی زود عادت کردم که برای بقیه قلدری کنم؛ طوری که انگار دارم به برده های جان نثار بارگاهم دستور می دهم!
مهم ترین نکته این بود که همه ما از شور و شوق جوانی سرشار بودیم... ممکن بود به صرف رد شدن از کنار دیگران تحریک شویم. به همین دلیل، دور از ذهن نبود که کسی مثل من، که بین پسرهای کلاس پسر خوشگله خوانده می شد؛ چنین سبک زندگی ای در پیش بگیرد. سبک زندگی ام، پاسخی واضح و آشکار به زیباییم بود. جونگ یونهوی هفده ساله از جوابی که داده بودم، با صدای بلند خندید؛ انگار فراموش کرده بود در یک مراسم عزاداری رسمی هستیم و اطرافمان پر از آدم های سیاه پوش است. هیونگ هم گفته بود که تو خوشگلی. گرچه احساساتم نسبت به برادرش، ایونهو چندان عمیق نبود، اما حسرت به واقعیت بدل نشدن این عشق مرا آزار می داد. با این حال وقتی نگاهش می کردم؛ شبح ایونهو را در او نمی دیدم؛ بلکه برادر کوچکترش را می دیدم. مردی که مرا با تمام شور و شوق قلب جوانش دوست داشت. اگر ایونهو آرام و ملایم بود، یونهو قوی و پر شور بود. احساس کردم تصویر او با آن مرد کاملی که به دنبالش می گشتم، بیشتر مطابقت داشت تا ایونهو. به همین دلیل، درست مثل کودکی نوپا روی پاهای جونگ یونهو سقوط کردم. او همانجا ایستاده بود، منتظر؛ تا اگر افتادم مرا در آغوش بگیرد. صحنه ای بود عالی و طبیعی و در نظر من به طرزی کورکننده؛ زیبا و درخشان. کنار آن مرد از گذشته بیشتر می درخشیدم. هر از گاهی، همانطور که به یونهو نگاه می کردم می توانستم مچ خودم را در حین فکر کردن به او بگیرم. دردی تیز در حین فکر کردن به او نفسم را می برید. بسیار احتمال داشت که این عشق به خودکشی منجر شود.
از خواب که بیدار شدم، دیگر غصه روی قلبم سنگینی نمی کرد. برای اولین بار؛ پس از مدتی بسیار طولانی، جونگ ایونهو بود که به ملاقاتم آمده بود؛ مثل نسیمی که در آن روز سرنوشت ساز بهاری وزیده بود، همان روزی که برای اولین بار دیده بودمش. به همین خاطر بود که بی هیچ ترس و وحشتی چشم هایم را باز کردم. خیالم راحت شد که با اینکه چهره اش محتاط به نظر می رسید، چندان ناراحت نبود. ممنونم که بعد از دو سال که بالاخره جونگ یونهو رو پیدا کردم، به دیدنم اومدی. تصویر شورانگیز آن رویا هنوز پیش چشمانم می سوخت. آن خیال خوش سرسختانه از کمرنگ شدن اجتناب می ورزید و همانطور که دراز کشیده، به سقف زل زده بودم، قلبم سبک بال تر از پیش شد.
این واقعیت که من و او شب گذشته را روی یک تخت مشترک گذرانده بودیم هنوز به یادم نیامده بود؛ تا اینکه سرانجام به خاطر آوردم که دیروز چه اتفاقی افتاده و اینجا چه کار می کنم. عقربه های ساعتی که به دیوار آویزان بود ساعت یازده صبح را نشان می داد. همانطور که نشسته بودم و چانه ام را روی زانوهای جمع شده ام گذاشته بودم، انگشتانم را در هم قفل کردم. بعد از اینکه مدتی نشستم و نگاهم را به نقطه ای تهی در فضا دوختم، جرات کردم نگاهم را به قسمتی از تخت که یونهو شب گذشته آنجا دراز کشیده بود، بدوزم. ملافه سرد بود؛ گویی مدتها بود که گرمای تنش از تخت برچیده شده بود. صورتم را به تخت مالیدم و توانستم اثری کم رنگ از آن رایحه ماندگار را به مشام بکشم. او شب قبل خوابش برده بود و هیچ توجهی به تلاش های پی در پی من برای معاشقه از خود نشان نداده بود. حرومزاده! تو بدون اینکه به نعوظ صبحگاهی ات نیم نگاهی کنی بلند شدی و رفتی! فکر کنم امروز چون روحیه بهتری دارم، همه چیز در اطرافم متفاوت به نظر می آد. غافلگیر شده بودم که این اتاق چقدر آنتیک است. حالا فرصتش را داشتم که در نور صبح خوب اطراف را تماشا کنم. دکوراسیون اتاق پیچیده و زیبا بود؛ انگار فضای داخلی خانه از روی یک خانه اروپایی کپی شده بود. شمعدان های برنزی که اتاق را تزئین می کردند؛ مبلمانی با گلدان های گران قیمت، نقاشی های سطح بالا و هنری، فرش کرکی زیر پاهایم، رنگ قهوه ای حرفه ای و شیک و در عین حال حالت دنج اتاق و نور خورشیدی که از میان پنجره ها به داخل می تابید؛ اتاق را تزئین کرده بودند. حتی ساتن پرده ها... در آن اتاق روح او پنهان شده بود؛ روح زنی که به نظر نمی رسید بتوانم از او متنفر شوم. احساس ترحم به دشمنت همون راهیِ که برای حمله باز می گذاری.
حیران بودم که چطور توانسته ام نسبت به چنین زنی بدجنس و ظالم باشم. حس کردم قلبم نرم شده بود و حس تحقیر و رقابت را پس می زد. او در حالی که در وسط باغ بی نهایت رنگارنگ خانه ایستاده بود، نگاهش را به سمت من چرخاند و یک دستش را به کمرش گرفت و در دست دیگرش، شلنگی بود که داشت با آن گلها را آب می داد. از پشت شیشه نازک پنجره صدایش را شنیدم که فریاد می زد. شکل لب هایش هنگام بیان کلمات فقط یک دقیقه صبر کنین! بسیار زیبا بود. به نظر می رسید که او- حداقل در ظاهر- کاملا سرحال است. خورشید خیلی شدید می تابه. نمی تونم زیاد بیرون بمونم. او شاد بود. حدس می زنم حتی با اینکه در حال انجام کارهای روزمره همیشگی بود، از این که کسی اینجا کنارش است، خوشحال بود. تصور کردم که وقت گذراندن، آن هم ساعاتی طولانی از روز که یونهو در خانه نبود، با وجود داشتن نوزاد هنوز متولد نشده اش کار آسانی نیست. با اینکه از اولین باری که چشم در چشم شدیم مدت زیادی نگذشته بود؛ مثل کسانی که سالهاست همدیگر را می شناسند در سکوت لبخند کوچکی رد و بدل کردیم. عضلات صورتم هر بار که نیاز به حرف زدن نبود، می لرزیدند. من اصلا برایش دردسر ساز نبودم.
- می شه یکم یخ به من بدی؟
- ببخشید؟
- اوم... از وقتی دندونم رو کشیدم هنوز ورمش نخوابیده...
- دندون عقلت بود؟
- آره... واقعا دردناک بود...
حوله ای کوچک از کشویی بیرون آورد. یخ را در حوله گذاشت و حوله را طوری جمع کرد که بشود به عنوان کمپرس سرد از آن استفاده کرد. با آن بسته در دست، روی مبل نشستم. وقتی روی مبل چمباتمه زدم و زانو به بغل گرفتم، چرم مبل جیر جیر کرد. چانه ام را روی زانوهایم گذاشتم و تلویزیون را روشن کردم. شاید برای همین بود که یخ را در حوله گذاشت. وقتی آن را روی صورتم گذاشتم، اصلا سردم نشد. با خودم فکر کردم، این کار بی فایده است. حوله را باز کردم و آن تکه یخ را به دهانم انداختم. نمی توانستم آن را بجوم، پس آن را دور تا دور در دهانم می گرداندم و ذوبش می کردم. او همینطور که سینی ای در دست داشت به اتاق نشیمن آمد.
- یخ جدید لازم داری؟
- چرا؟
- چیزی نیست... فقط گفتم شاید اون حوله کثیف باشه...
- عیبی نداره... دهن من... خیلی کثیف تره...
نگاهم را به سمت تلویزیون معطوف کردم و با لذت، ذره ذره یخ را مکیدم. گرچه بزرگ نبود، ولی خیلی زود زبانم را به حدی بی حس کرد که مطمئن بودم در حرف زدن به مشکل بر می خورم. با اینکه امیدوار بودم چیزی نگوید، نگاه سرشار از سوالش را به من دوخت. تکه یخ را به گوشه ای از دهانم بردم و نگاهم را به سمتش چرخاندم. دنباله مبهم بخار از کاسه فرنی داغی که روی سینی گذاشته و روی زانوهایش نشانده بود، بیرون می خزید. فقط دیدن آن مرا داغ می کرد. ناگهان عصبانی و بر افروخته شدم:
- دیروز به من مسواک ندادی...
- اوه... متاسفم. حدس می زنم از دستم در رفته.
- عیبی نداره... چیز خاصی نخورده بودم.
لازم نیست من مثل تو خیلی مواظب خودم باشم؛ چون تو می دونی هر چی بخوری به بدن بچه ات می رسه. از آن نگاه تهی و هاج و واج، که لا به لای حرفهایم در صورتش موج می زد متنفر بودم. سینی را از او گرفتم و جلوی خودم گذاشتم. فورا محتویات کاسه را هم زد تا خنک شود. این ماده غلیظ و سفید رنگ نه تنها فرنی، بلکه نتیجه عشق و تلاش او بود. اما بعد از اینکه با من مثل یک فرد بی سر و پا رفتار کرد، دیگر نتوانستم آرام و قرار بگیرم. همانطور که نشسته بودم و به این فکر می کردم که چطور از او انتقام بگیرم، قاشق را از دستم قاپید. این لمس کوتاه، به جای آن که باعث وحشت یا سرگیجه ام شود، حسی متمایز از زنانگی او را در من ایجاد می کرد. گرمایی که تازه از کنار پوستم لغزیده بود کاملا بی نقص بود؛ به طوری که احساس کردم اگر فرصتی بیابم، می خواهم باز لمسش کنم. این گرمای مطبوع، خاص یک زن بود که می دانستم خودم هرگز نخواهم داشت. انگار هیچ قصد و نیتی پشت رفتارش پنهان نشده بود، چرا که تنها آن قاشق پر از فرنی سرشار از عشق را با نفس های خود خنک کرد. انگشتانش سفید و باریک بود. آن انگشتهای بلند، باریک و بی نقصش که به نرمی امتداد یافته بود، زیبایی اش را بیشتر نمایان می کرد. باز هم داشت بی ریا به من لطف می کرد. تا آنجا پیش رفته بود که شخصا برایم یک کاسه عشق درست کرده بود و حتی با اینکه از حرفهایم ناراحت شده بود، خودش داشت محتویات کاسه را خنک می کرد. در آن لحظه، احساس کردم ذهنم به هم ریخته و افکار تازه ای جایگزین خشم سابق شدید و بی منطق من شده بود.
- یه عالمه نقاشی توی این خونه هست.
- اوه... فقط... من میل عجیب غریبی بهشون دارم.
- تو رشته هنر درس خوندی؟
- نه... موسیقی.
با خجالت جواب داد و من شگفت زده شدم از اینکه که آن دستهای ظریف چه سازی می نواخت. پرسیدم:
- پیانو؟
- ویالون.
باز هم مرا غافلگیر کرد. من عاشق صدای ویالون بودم؛ سبکی از موسیقی که حتی مدتها پس از شنیدن از خاطرت نمی رفت. آن نت های سبک و اعتیاد آور روح افزا را دوست داشتم. انگار خشونت بیشتر از یک حال و هوای آرام به او می آمد. با خودم فکر کردم که حتما هنگام نواختن بسیار زیباست. او همه چیز تمام بود. زنی مثل او بدون شک شایسته مردی مثل یونهو بود. زیبا، ظریف، پیچیده، باهوش و... درست همان موقع فهمیدم که تحسینش می کنم. همه این احساسات ناخودآگاه در من شکل گرفته بود. همانطور که انتظار می رفت، پذیرفتن این واقعیت وحشتی عظیم در من ایجاد کرد. یک رشته ناسزا از بین لبهایم فرار کرد. لبهایم به لرزه افتاد و نگاهی به او انداختم. گلویم شروع به سوختن کرد، حتی با اینکه قطره ای از آن عشق را قورت نداده بودم. احساس کردم قلبم آتش می گیرد. من از چیزهای داغ متنفرم! عشق آتشین بین من و یونهو کافیه... چرا سعی می کنی خودت شعله های این آتیش رو برافروخته تر کنی؟
- وای... چی کار کردین!
مشتی یخ که روی حوله افتاده بود را برداشتم و صاف انداختم به کاسه سرشار از عشق او. آن مایع داغ و غلیظ به همه جا پاشید؛ روی لباس او، روی پای من. با نوک انگشت پاکش کردم. ماده ی روی انگشت شصتم را با دو انگشت گرفتم و مالیدم. یه مایع سفید و غلیظ... آه... این شبیه به... انقباض پایین تنه ام با شلیک خنده همراه شد.
- امروز هوا گرمه و این فرنی هم خیلی داغه...
از آنجا که با شوخی کارم را توضیح دادم، فرصت تلافی کردن را از دست داد. نشست و نفس نفس زد، انگار که می خواست خودش را آرام کند. فرنی روی دامنش را با دستمال پاک کرد. قاشق درون ظرف را به طرف یخ ها حرکت دادم. همین که این کار را کردم چند قطعه یخ از کاسه بیرون ریخت. سینی به آشوب محض بدل شد. حتما تا الان سرد شده، نه؟ مقداری از آن عشق را در قاشق ریختم و گذاشتم به طرز غیر منتظره ای در دهانم بچکد.
- وای... حالا دیگه خیلی سرد شده!
لمس فلز سرد روی زبانم، همراه با طعم گزنده ماهی از آن کاسه عشقی که حالا دیگر سرد شده بود، مرا منزجر کرد و قاشق را پایین انداختم. سینی برای بار دوم با صدای بلند لرزید. همانطور که نشسته بود و به قفسه سینه اش چنگ می انداخت، شانه هایش می لرزید و با احتیاط، با چشمانی گشاد شده از روی شوک و ترس، مرا نگاه می کرد. چشمهایش باریک شدند. بی کلام، در سکوت به او هشدار دادم که حق ندارد با من مثل بیمارهای بیمارستان روانی برخورد کند. با لبخندی دلگرم کننده، مودبانه از او خواستم که آن را دوباره برایم گرم کند. طعم آن ماده سفید و غلیظ، کاملا غنی بود...
***
شام نخوردم. به دلایلی، نگاه کردن به آن زن کمی سخت بود. هرچند، اینطور نبود که بخواهم برای کاری که در حقش کرده بودم از او عذر بخواهم. فقط نمی خواستم آنجا بنشینم و ببینم با محبت سر میز شام ظرفهای غذا را رد و بدل می کنند. هیچ راهی نبود تا مثل دیروز با پیراهنی که به او داده بودم، پایین بیاید. با وجود ترکیبی از این دلایل مختلف، تصمیم گرفتم قید شام را بزنم. نمی خواستم حد و حدود حسادتم را بدانم. وقتی وارد دستشویی اتاق شدم، مسواکی نو انتظارم را می کشید. این زن و شوهر زیادی خوب و مهربونن، نه؟! بعد از اینکه خطی از خمیر دندان روی مسواک کشیدم، آن را به دهانم بردم. از سر حواس پرتی و بی حوصلگی، درست روی همان جای بخیه های جراحی را مسواک زدم. دردی شدید از صورتم بیرون جهید، آنقدر درد داشتم که حتی نمی توانستم ناله کنم. تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که خمیده روی زمین دستشویی بنشینم و فکم را دو دستی بچسبم. خیلی درد می کنه... من اینجا نشسته ام و دارم از درد تیکه پاره می شم، اون وقت شما دو تا سر میز شام دل می دین و قلوه می گیرین؟!
طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، روی پاهایم ایستادم. گرچه صورتم رنگ پریده بود اما چشمانم اثری از اشک ریختن نداشت. حتی نمی توانستید بگویید گریه کرده ام، مگر آن که سیل اشک راه می انداختم. گُوه توش! این بار به آینه زل زدم و مطمئن شدم با دقت مسواک می زنم. دهانم را کاملا باز کردم، مثل یک دندانپزشک، طوری مسواک را به کار گرفتم که انگار وسیله ای برای شکستن و بیرون آوردن دندان است. مسواک را در لثه ام فرو بردم. به لطف این کار، مایعی صورتی رنگ از گوشه دهانم به بیرون جاری شد: مخلوطی از خون سرخ و خمیر دندان سفید رنگ که به زیبایی با هم ترکیب شده بودند. وقتی آنجا ایستاده بودم و مسواک می زدم، با دیدن تصویر خنده دارم در آینده چند بار به خودم خندیدم. اینکه نمی توانستم با صدای بلند بخندم، دردناک بود. دهانم را آب کشیدم و دوش گرفتم. نگرانی های اخیر پوستم را خراب کرده بود. از اینکه می توانم پوستم را به حالت قبلی اش- سفید و تمیز- برگردانم خوشحال بودم. موهایم به پوستم چسبید. موهای رقت انگیزم مثل گچ به پوست سرم چسبیده بودند. ظاهرم شبیه برگ گل کلم شده بود. این ظاهر مناسب من نبود. تو دیگه کی هستی؟ اون رشته موهای با شکوه و درخشان، مثل یه مروارید سیاه رو کجا قایم کردی؟ وسواس من به موهایم حتی بعد از بازگشت به اتاق هم از بین نرفت. یونهو که فکر می کرد یک مجله ساده برای محافظت از خودش در برابر من کم است، از قبل کتابی در دست گرفته بود. من که هنوز از این وضعیت راضی نبودم، توجهم را به او معطوف کردم:
- رنگ موهام... به من نمیاد، نه؟ درست می گم؟
اما به هرحال انتظار پاسخ نداشتم. همانطور روی تخت نشسته بود، به آرامش ساختگی اش ادامه می داد، کتاب را ورق می زد و به هیچ وجه عکس العملی به حرفهایم نشان نمی داد.
- فکر می کنی باید رنگ موهام رو عوض کنم؟
- نمی خوای بخوابی؟
با دیدن آن واکنش سرد و بی تفاوت، افکار وحشتناکی که درباره موهایم در سرم می چرخید به آنی ناپدید شد. فورا بین ملافه ها خزیدم. یونهو کتاب را بست، آن را روی پا تختی گذاشت و نور چراغ را خاموش کرد. کنار همدیگر دراز کشیدیم. بی صدا به سقف نگاه می کردیم و دم و بازدم هم را می شمردیم... یک، دو، سه... انگار دم و بازدم ما با ضربان قلبمان یکی شده بود.
- یونهو... من مریضم...
قبلا همیشه نسبت به سلامتی من حساس بود.
- من واقعا درد دارم... جدی می گم...
- کجات درد می کنه؟
با این کارت، بهم ثابت کردی که حداقل این بخش از وجودت هنوز عوض نشده. دستهای منحطم را به او رساندم تا دستهایش را پیدا کنم. آن دستان بزرگ و خشن اما بی نهایت گرم را به سمت خودم کشیدم. حس کردم نفسهایم فقط با گرمای دستهایش تند شد. دستانش در پی هوس من حرکت کرد. گرچه هیچ چیز خاصی که مرا برانگیخته کند وجود نداشت، اما همین تفاوت دمای اندک که دست او برایم به ارمغان می آورد، برای خوشحال کردنم کافی بود و مرا برانگیخته کرد.
- هر شب با فکر کردن به تو خیلی دردم می گرفت... انگار داشتم می مردم.
- پس چرا نرفتی بِکَنیش و خودت و تبدیل به یه زن کنی؟
حرفهای بی رحمانه ای که بعد از قاپیدن دستش زد، توجهم را جلب کرد. گوه توش... این وضعیت چقدر ناامید کننده ست! حتی تحریک شدنم هم کافی نیست؟
- می تونم همسرت رو... قرض بگیرم؟
- حرومزاده عوضی! بس کن!
یک لحظه بعد؛ او بالای سرم آمده بود و وقتی مشتش را به هوا بلند کرد، روی شکمم نشسته بود. منتظر، چشمانم را بستم. اما خیلی زود از آتش عصبانیتش که حاضر به برافروخته شدن نبود خسته و کسل شدم. بهت یه دلیل دادم که من رو بزنی. بهت گفتم که تحمل می کنم که همه کاسه کوزه ها رو سر من بشکنی. پس چرا این کار رو نمی کنی لعنتی؟! تو تغییر کردی... حداقل می تونستی یه مشت روی صورتم بکاری، بهم بگی چقدر گستاخم و باید ادب بشم. سرم برای اینکه یه سیلی از تو نوش جان کنم، درد می کنه. ازت می خوام من رو کتک بزنی، پس چرا نمی تونی؟ عجیبه.
از بالای سرم بلند شد. پشتش همینطور که از روی تخت بلند می شد، از من دور و دورتر می شد. بلند شدم و بالشی برداشتم. با غرشی خفه، آن بالش روکش مخملی خواب دار را تا جایی که می توانستم، محکم به سمتش پرتاب کردم. به هدف خورد و از پشت سرش چرخید و به زمین افتاد. یونهو ایستاد. دست و پایی زدم و بالشی که یونهو استفاده کرده بود را برداشتم و آن را هم به طرفش پرت کردم. اما هنوز هیچ واکنشی از او دریافت نکرده بودم. در آن لحظه خشم بر ذهنم چیره شد و هوش و حواسم را برد. همین که کتابی که داشت می خواند در معرض دیدم قرار گرفت، بی آن که فکر کنم و دنبال چیز بهتری بگردم؛ آن را بدون لحظه ای تردید، با قدرت تمام به طرفش پرتاب کردم. کتاب دقیقا به پشت سرش اصابت کرد. صدای تنفس آرامش ناپدید شد و با سکوتی تهدید آمیز جایگزین شد. آهسته به سمتم چرخید. چشمانش مثل تیغی برنده مرا کاویدند. لحظه ای بعد؛ همان وحشتی به سراغم آمد که مدتها بود احساسش نکرده بودم. وحشت زده، با خشم روی پاهایم تلو تلو خوردم و به طرفش دویدم و لبهای خشکم را به لبهایش رساندم. این شیوه همیشگی عذرخواهی من بود. با این حال، حتی با اینکه لبهایش را به گند کشیدم، از باز کردن لبهایش امتناع ورزید. حتی بعد از اینکه مثل سگی آواره زیر چانه اش لم دادم؛ هیچ واکنشی نشان نداد. لبهایش با بزاق نقره فام من پوشیده شده بود. سرانجام با دستهای خشنش به عقب رانده شدم و بعد...!!!
همانطور که غرشی کر کننده در گوشهایم می کوبید، بر زمین افتادم. ستاره هایی مقابل دیدم می چرخید که به زودی تاریکی جای آن ها را گرفت. مدتی بعد، توانستم به هوش بیایم. گونه چپم که بر زمین کشیده شده بود می سوخت و گوشم بی حس بود. انگار دهانم شکافته شده بود. خیلی زود شامه ام از بوی زننده خون پر شد. ذره ذره این درد شیرین را می پرستیدم. برای حمایت از جانم، بازویم را به دیوار تکیه دادم. صورتم را که حالا با آن جوهر زرشکی رنگ گرفته بود، به طرفش چرخاندم تا چشمهایش را ببینم.
- چقدر مفلس و بدبختی...
کجا داری می ری؟ باید بیشتر از اینها من رو تنبیه کنی...
- دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم. گورت و گم کن!
چرا نمی تونم کنارت باشم...؟ درب اتاق خواب به شدت بسته شد. گویی که به تمام تکبر و اعتماد به نفس من خندیده باشد، هیچوقت برنگشت. پس از آن بود که اشکهایم بیرون ریخت. اگرچه سعی کرده بودم به خودم اطمینان بدهم که او مثل دیشب فقط مرا پس زده است، اما به سختی می توانستم آن را نه تنها طرد کردن، بلکه امتناع کامل از دوباره پذیرفتنم نشمارم. خشم، خجالت و میل جنسی ام قادر به ذوب شدن و فرو نشستن نبودند. به همین دلیل، حتی با اینکه مدتها پیش درب را پشت سر خود بسته بود، نتوانستم بخوابم. هنوز همانجا که بر زمین افتاده بودم به دور خودم چمبره زده بودم. دستم را به داخل شلوارم فرو بردم و آلت تناسلی ام را فشردم. آن لحظه بود که به موقعیت خطرناکی که در آن بودم، پی بردم. تنها راهی که اکنون مرا به او باز می گرداند، مبارزه ای حقیقی، جانانه و ناامیدانه بود. آمال و آرزوها همیشه در اعماق قلبها پنهان می شوند. با این حال، کافی است که این میل در زمانی مناسب، با فردی مناسب ملاقات کند تا مثل آتشفشان فوران کند. قبل از انجام آن کار، به طبقه پایین رفتم. حتی اگر قرار بود از پشت به من خنجر بزند، حداقل برای این یک شب هم که شده، نمی توانستم آرزوی بودن در آغوش او را در خود سرکوب کنم. قصد داشتم لبهایش را تصاحب کنم. آن را با زبانم بپوشانم. به او التماس کنم تنم را از هم بدرد. زیر دست و پایش هلاک شوم، فریاد بزنم و به خودم بپیچم. متاسفم، اون من رو دوست داره، نه تو رو... بیچاره سو هی...
- آه... عزیزم... یونهو... بس کن...
- فقط یکم بیشتر...
می خوای من رو نگه داری، نه؟ برای همینه که داری اینطور اون رو چنگ می زنی.
- عزیزم... یه لحظه صبر کن... خیلی درد داره... آخ...
- سو هی... آه...
تو داری تو ذهنت این کار رو با من می کنی... برای همینه برخلاف همیشه انقدر خشن باهاش برخورد می کنی، نه؟ پشت اتاقشان، به دیوار تکیه دادم. می توانستم در ذهن عضو یونهو را بین پاهایش ببینم که در آن شکاف باریک به سرعت جا به جا می شد. بدن صورتی آن زن را می دیدم که به طرزی هیجان انگیز، به جلو و عقب رانده می شد. انگشتهای طلسم شده ام به لباس زیرم نفوذ کردند و دور عض*و سخت شده ام حلقه شدند. آخ... آه... صدای من، یونهو و آن زن در هم ادغام شد. برایم اهمیتی نداشت که آنها را همچون پژواکی از گذشته، محو و ضعیف بشنود؛ بلکه آرزو می کردم صدایم دست کم بتواند به گوشش برسد.
طعم آن ماده غلیظ و سفید، کاملا تلخ بود.
سلام! اینجا وبلاگ من و دوستانمه... اسم من کریپتیا یا Cryptia است و درباره ی موضوعات مختلفی داستان، داستانک و فن فیکشن آپلود می کنم! اینجا آهنگ های چینی، ترجمه ی ناول آسیایی و فن فیک از گروه های TVXQ, CNBLUE, EXO کی پاپ و گروه چینی XNINE یا X9 آپلود می شه! به همراه کلی موزیک ویدیو و آهنگ خوشمزه و عکس های باحال! به وب ما خوش اومدین دوستان!